حرف دل
سلام عشق آسموني من
ديدي ماماني دوباره دلم برات تنگ شد آخه مگه ميشه فراموشت كنم عزيزم با رفتننت يه تيكه از وجودم و با خودت بردي ديدي كه چقدر بي تابي كردم چقدر گريه كردم حتي با خدا هم قهر كردم ولي وقتي آروم تر شدم و خوب فكر كردم ديدم خدا خيلي دوست داشت كه زودي بردت پيش خودش آخه ماماني تو مريض بودي اگه ميموندي خيلي اذيت ميشدي عشقم اونوقت منم ذره ذره آب ميشدم نميدونم اصلا چرا اينجوري شد امتحان بود به صلاحم نبود لياقتش و نداشتم .... من كه از دركش عاجزم ولي بازم خدا رو شكر ميكنم بازم از خداي خودم سپاسگزارم كه اين فرصت و بهم داد كه 9 ماه باهام باشی حست كنم از وجودت تو وجودم لذت ببرم باهات حرف بزنم باهات درد و دل كنم برات قران بخونم واي چه دوراني بود واقعا يادش به خير بازم اشكم در اومد عشقم


هنوزم حس ميكنم باهامي منو ميبيني . دونه ي آسموني من ازت ميخوام با اون دستاي كوچولوت كه هيچ وقت نديدمشون براي مامانت خيلي دعا كني تو كه همه چيزم و ميدوني عزیزم اين روزا حال دلم خیلی بد پس خيلي برام دعا كن. خدايا شكرت خدا جونم اگه يه وقتايي خيلي گريه ميكنم ناشكري نيست دلتنگي مادرانه ست اميدوارم لايق بدونيم و هر وقت که صلاحمه بهم يه فرشته ي آسموني ديگه هديه بدي (آمين) .

حرف دل
